نخبگان ایران زمین


+ اندکی تامل!!

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و فریاد زد سارا...
 
دخترک خودش را جمع کرد و با گام هایی آهسته به طرف میز معلم حرکت کرد... معلم که از شدت عصبانیت ابروهایش درهم گره خورده بود گفت: چقدر بگویم دفترت رو سیاه و مچاله نکن و مشقهایت را تمیز بنویس... دخترک با چشمی لرزان و بغضی که به سختی در گلو نگه داشته بود آرام گفت: .... خانوم..... مادرم مریضه.... بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن....انوقت میتونه داروهای مادر رو بگیره تا آنقدر شب ها درد نکشه ... بعدش بره شیرخشک برای خواهرم بخره که از گرسنگی اینقدر گریه نکنه... به من هم قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر مشق نو بخره تا من دفتر داداشم رو پاک نکنم و توش مشق بنویسیم.... معلم از جایش برخاست و در حالی که کاسه اشکش سرازیر شده بود با احساس شرمندگی به سرعت از کلاس بیرون رفت.

نویسنده : مهدی غلامی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک