نخبگان ایران زمین


+ نخبگان ایران زمین

8 مهر ماه روز بزرگداشت مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولانا ششم ربیع‌الاول سال 604 هجری در شهر بلخ که آن زمان جزوی از خراسان امروزی بود، به دنیا آمد و به سبب این‌که در سال 628 هجری در شهر قونیه از بلاد روم وفات یافت، به مولانای روم مشهور شد. مولانا در ۳۷سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا این‌که شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری شمس تبریزی به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که مولانا درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن شعرهای پرشور عرفانی پرداخت. کسی نمی‌داند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد. شمس بیش‌تر از سه سال در شهر قونیه نماند و به عللی که تفصیل آن را باید در شرح احوال مولانا دید، در شبی در سال 645 این شهر را ترک کرد و ناپدید شد. مولانا در فراق او روزگاری سخت سپری کرد و در پی شمس به شام و دمشق رفت، اما شمس را پیدا نکرد و به قونیه بازگشت. اما او هر چند شمس تبریزی را نیافت، ولی گویی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت که آن‌چه به دنبالش است، در خودش حاضر است. چندین سال گذشت، ولی یک بار دیگر حال و هوای پیدا کردن شمس تبریزی در سر مولانا افتاد، بنابراین به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت. مولانا پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه، پنجم جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت. 

مثنوی معنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه از آثار مشهور مولانا هستند. مولانا کتاب مثنوی معنوی را که مشتمل بر 26 هزار بیت می‌شود، با بیت «بشنو از نی چون حکایت می‌کند / از جدایی‌ها شکایت می‌کند» آغاز می‌کند، که این مثنوی را چکیده‌ی کل مثنوی معنوی می‌دانند. این کتاب از شش دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده ‌است که در واقع عنوان کتاب نیز هست.

عمر بر اومید فردا می‌رود                         غافلانه سوی غوغا می‌رود

 روزگار خویش را امروز دان                      بنگرش تا در چه سودا می‌رود

گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت            هر نفس از کیسه ما می‌رود

 مرگ یک یک می‌برد وز هیبتش               عاقلان را رنگ و سیما می‌رود

 مرگ در ره ایستاده منتظر                       خواجه بر عزم تماشا می‌رود

 مرگ از خاطر به ما نزدیکتر                      خاطر غافل کجاها می‌رود

 تن مپرور زانک قربانیست تن                    دل بپرور دل به بالا می‌رود

 چرب و شیرین کم ده این مردار را              زانک تن پرورد رسوا می‌رود

 چرب و شیرین ده ز حکمت روح را              تا قوی گردد که آن جا می‌رود

 حکمتت از شه صلاح الدین رسد               آنک چون خورشید یکتا می‌رود

نویسنده : مهدی غلامی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مولوی
comment نظرات () لینک